توصیف و شرح
گفتند، از نامِ او، خودت را نجات بده.
گفتند، آتش است.
من دست کشیدم روی حرفشان؛
پوستی نداشت،
مستقیم میسوزاند.
هر بار خواستم
ریههایم را از تو پس بگیرم؛
دیدم هوا
از وجودِ تو بیرون میآید،
و جهان
بیاجازهی تو نفس نمیکشد.
در رگهایم قدم که زدی، صدایت پیچید؛
مثل شهری که برقش رفته باشد،
و تنها چراغش
چشمانِ تو باشد.
آنوقت فهمیدم؛
حتی اگر لحظهای نخواهمت،
هرچه از تو فرار کنم،
خونم
نامِ تو را
از بر است.
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.