
توصیف و شرح
دکتر نشست و گفت: که امروز بدتری!
پس از خدا بخواه که طاقت بیاوری
بابا نگاه کرد به بالا و خیس شد
مادر سپرد بغض خودش را به روسری
گفتند: ” نا امید نشو! ما نمرده ایم
این بار می بریم تو را جای بهتری”
حالم خرابتر شد و بغضم شکاف خورد
چرخید چشم خسته ی من سمت دیگری
دیوار، قاب عکس… نسیمی وزید و بعد
افتاد روی گونه ی من ناگهان پری
خود را کنار عکس کشیدم کشان کشان
وا کردم از خیال خودم سویتان دری
من بودم و سکوت و حرم صحن انقلاب
تو بودی و نبود به جز من کبوتری
لکنت گرفت قامت من بعد دیدنت
از هر طرف رسید شمیم معطری
از من عبور کردی و دردم زیاد شد
گفتم عزیز فاطمه من را نمی بری؟
گفتی بلند شو به تماشای هر چه هست…
دیدم کنار صحن نشسته ست مادری
فرمود: در حریم منی یا علی بگو
برخیز تا به گوشه ی افلاک بنگری
برخاستم …دو پای خودم بود…در مطب
گرم قدم زدن شدم و سوی دیگری
تکرار سجده ی پدری بود و آنطرف
تکرار “یا امام رضا” های مادری
دکتر نشست و دست به پاهای من گذاشت
دکتر به عکس خیره شده و گفت: محشری!
برخاستم درون مطب روی پای خود
فریاد مادر و پدرم کرد محشری
📝 شاعر حسن اسحاقی
🎙️ دکلماتور حامد عقیلی
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.