
توصیف و شرح
نفس مسافری در همهمهٔ عابران گرفت
گُل شقایق او پژمرد و دلش گرفت
ِآهی کشید و با بُغض در کنجی نشست
از خدا تمنایی کرد و دلش گرفت
نمیدانم چرا هرچه میگذرد با غم است
امید هم خسته شد و از من رو گرفت
نگار من خسته ام از نفسهای آخری که
هرچه راه پیمودم فاصله از من گرفت
دگر مرا غصه ای نماند که تصویر ماه
در نگاه من تار شد و دلش گرفت
به چه وابسته ای به دلی که هر روز
در عبور از خیابان با خاطرهها گرفت
دل خوش به خنده ی روزگار نباش
هر که خندید غم جای آن را گرفت
درد و دلهای مرا فقط دیوار میداند
که افسوس مرگ جای تو را گرفت
📝🎙️شاعر و دکلماتور حامد عقیلی
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.